دلم واسش تنگ شده. خیلی خیلی زیاد. ولی چطوری می شه اینو بهش بگم وقتی نمی دونم کجاست ؟! تمام این دو سه روز به فکرش بودم. هر جا رو نگاه می کردم یاد اون می افتادم. دیگه واقعاً داشت فکرش کلافم می کرد. هیچ راهی هم نداشتم جز انتظار کشیدن. امروز با خودم یه فکری کردم... چه فکری ؟؟؟؟ ... خوب،... دیگه بهش فکر نکردم.... راه حله خوبی بود نه !!!!!!!!!! : ))
بهش گفتم، دیگه حالت رو ندارم .بهش گفتم دیگه داری اعصابم رو خرد می کنی. گفتم دیگه نمی خوام صدات رو بشنوم ... گفتم دیگه برو و راحتم بذار... . بدون هیچ جروبحثی گذاشت رفت. خیلی وقت بود که رفته بود چون اصلاً بودنش رو ندیده بودم و تنها چیزی که از خودش بجا گذاشت... یک جمله ی کوتاه بود تو یه کارت کوچیک سفید "امیدوارم منو بخشیده باشی ... جان".
یک روز تابستانی درگراس زیر گرمای خورشیدی دیوانه درخیابانها قدم می زدم. از برابر پنجره ای کوتاه که تقریباً هم سطح پیاده رو بود گذشتم. بدون گرفتن شتاب گامهایم به درون ان نگاهی انداختم. در بین تاریکی ، زن و مردی همدیگر را در اغوش گرفته بودند. این نگاه لحظه ای طول کشید اما هفته ای به من طراوت بخشید. مانند این تصور را پیش موتسارت هم دیده ام؛ هم اغوشی دو نت در سایه روشن.
من به واقعیت ، محبتی پنهانی دارم. من هیچ چیز را جز در شکل نهانی اش، به دقت نمی نگرم. در این لحظه که می نویسم شاید چیزی در حال وقوع باشد دو تن که در اتاقی به هم عشق می ورزند، دو نت که شادمانه سخن می گویند برایم کافی است تا زمین را برای زیستن برگزینم.
کریستین بوبن